محمد باقر شريعتى سبزوارى
263
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
ساختمان حيوان عيناً مانند يك ماشين است . چيزى كه هست اين ماشين طورى ساخته شده كه در مواقع معين آثارى بروز مىدهد كه انسان مىپندارد از روى شعور و ادراك كار مىكند ؛ مثلًا طورى ساخته شده كه در موقع نزديك شدن چيزى كه موجب ويرانى وى است خود را از او دور مىكند ؛ مانند فرار كردن گوسفند از گرگ ، و در موقعى كه احتياج به موادى دارد كه به منزلهء روغن و بنزين اين ماشين است ، خود را به آن نزديك مىكند ؛ مانند نزديك شدن گوسفند به آب و علف ، و انسان مىپندارد كه در صورت اول ترس ، و در صورت دوم ، اشتياق حيوان را وادار به حركت كرده است و حال آنكه حيوان نه ترس دارد و نه اشتياق ، و نه لذت و نه رنج . اين نظريه منسوب به دكارت و پيروانش است و گويند : روزى شاگردان دكارت سگى را آزار مىكردند حيوان فرياد مىكشيد ، آنها با تعجب مىگفتند : طورى صدا مىكند كه انسان خيال مىكند احساس درد مىكند . روى اين نظريه حركات غريزى غير ارادى است و علت آنكه حركات غريزى منجر به نتايج معين مىشود وضع مخصوص ساختمان مكانيكى وجود آنهاست . اين نظريه نيز به قدرى ضعيف است كه احتياج به انتقاد ندارد و امروز در ميان هيچ دستهاى طرفدارانى ندارد . ج ) حركات غريزى اعمالى خود به خودى هستند ، ولى در نسلهاى پيش اعمالى بودهاند كه از روى شعور و انديشه و اراده صادر مىشدهاند اين اعمال بعدها در اثر تكرار زياد « عادت » اين حيوانات شده و اين عادت طبق قانون وراثت به اعقاب منتقل شده و حالت غريزه پيدا كرده است . اين نظريه منسوب به لامارك ( Lemarck ) است . بر اين نظريه چند ايراد مهم وارد كردهاند : يكى اينكه اين فرضيه مستلزم اين است كه حركات نسلهاى پيش را از روى شعور و انديشه فرض كنيم و مشكل دوباره عود مىكند كه آنها اين شعور را از كجا كسب كرده بودند ؟ البته نمىتوانيم بگوييم به تدريج در اثر تجربه ياد گرفتهاند ، زيرا بسيارى اعمال غريزى است كه نوزاد حيوان در آغاز تولد محتاج به آن است و اين با آن فرض سازگار نيست . و ديگر آنكه حركاتى را مىتوان با « عادت » توجيه كرد كه مستلزم تكرار و توالى زياد باشد و حال آنكه بعضى از حركات غريزى در طول عمر